تبليغاتX
میثم قاسمی






























میثم قاسمی

انجمن يك نفره

به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد

كه مي رويم  به داغ  بلند  بالايي

                                                             (حافظ)



... به : شاعرانه ترين حادثه ي زندگيم


با اينكه رفتي و تورا ديگر ندارم

باور بكن مرگ تورا باور ندارم

سرو تناور رفتي و با رفتن تو

من سايه اي غيرازخدابرسر ندارم

كز كردن كنج اتاق و گريه و آه

با رفتنت حالي از اين بهتر ندارم

تو پر كشيدي... و منم در حسرت تو...

تنها براي اينكه بال و پر ندارم

يكبار ديگر تا نبينم خنده ات را

از عكستان چشم خودم را بر ندارم

عمري برايم شعر خواندي و ولي من

شرمنده ام شعري از اين بهتر ندارم


نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 9:30 توسط میثم قاسمی|

دوستان خوبم ، ميتونيد ترانه اي ازمنو بخونيد در :
 
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:29 توسط میثم قاسمی|

زلزله یعنی:حالت خاصي از تغيير شکل توده هاي سنگي که در آن پديده هاي گسيختگي در مقياس متفاوت رخ مي دهد و يا هر نوع لرزش زمين در اثر عبور امواج لرزه اي ... نه زلزله یعنی : رفتن تو...


برو ، دس از سرم بردار

می خوام تنها بشم اینبار

می خوام (بَم) باشم و بی تو

بشم روی خودم آوار

به جای دستای گرمت

گذاشتی یه طنابِ دار ــ

ــ به روی گردنم ، امّا

چه فرقی می کنه ...دیوار !

.

.

شدم (بَم) توی پنج ِ دی

منو از رو خودم بردار

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 0:0 توسط میثم قاسمی|

اول اینکه:

درون آینه دیدم شبیه پائیزم

شبیه کشور ایران بعد چنگیزم

دوم اینکه:

تشکر می کنم از دوستان گلم که

با نظراتشون منو مورد لطف قرار دادن

وهمچنان منتظر نقد شما هستم  

چرا که تنها ،شعری ناقص نیست

که تابه حال سروده نشده است

و سوم اینکه:

تورا گم کرده ام در این هیا هوها

طلسمم کرده ای نیرنگ جادو ها

من اینجا در میان خانه تنها یم

ولی تو در خیابانی و با او...ها

تو صدها سال پیش از خانه ام رفتی

هنوز عطر تو را دارند شب بوها

زبانت نیش زنبورست و با این حال

لبت شیرین تر از محصول کندو ها

تو بستی کوله بارت را که این یعنی

رسیده  موسم  کوچ  پرستو ها

...وتنها می روی در دشت و می دانم

تو را گم میکنم در بین آهوها

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 0:44 توسط میثم قاسمی|

شبیه شیشه .اما بی صدا مرد

میان هاله ای از افترا مرد

غزل با واژه هایش داد می زد

(حسین منزوی )در انزوا مرد

 


نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:11 توسط میثم قاسمی|

در چشم من جای شما یک نقطه چین است

فرق من و آیینه ها شا ید همین است

شرقی ترین افسانه ی تنهایی من

گیسوی تو اندازه ی دیوار چین است

تق تق ت ت تق تق ت ت تق تق ت تق تق

وقتی که می آیی صدای کوچه این است

دریایی و دل را به دریا می زنی چون

آرامش و طوفانتان با هم عجین است

این لحظه ها را با چه حرفی می توان گفت

بین من و بین شما یک . . . است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 22:58 توسط میثم قاسمی|

روح این خسته فقط فکر پریدن دارد

مثل آهو شده و شوق دویدن دارد

این چه نیروی عجیبی است که با دیدن تو

چارچوب بدنم میل تپیدن دارد

تو اگر اخم کنی یا نکنی شیرینی

از لبت تلخ ترین قصه شنیدن دارد

تن تو ساوه و من منظره ی پاییزی

لب تو مثل اناریست که چیدن دارد

نقش چشمان تو بر آینه ی بوم خیال

مثل آهیست که از سینه کشیدن دارد


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 12:48 توسط میثم قاسمی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» . . .
» غزل

Design By : Pichak